تبليغاتX
مستِ بوی آدم

مستِ بوی آدم

برای خودم، برای تو

روزت رو از صمیم ِ قلب بهت تبریک میگم تنها مردِ زندگیم؛
تنها آرزو و خواسته‌م از خدا اینه که تورو برای همیشه سالم و تندرست و عاشق در کنارم نگه‌داره
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 1:30  توسط لیلا  | 

چه ساعتی ؟!
       کدام زمان ؟!
          میانِ باغی بی‌انتها،
                           چون آسْمان،
    زیر عریانی ِ آفتاب،
       مرا در آغوش گرفته است، خدا ...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 20:2  توسط لیلا  | 

سخت نیست رسیدن به خوشبختی
هنگاهی که در آن زندگی کنی
بعد از پشت سر گذاشتن رشته کوه های سختی و تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 22:13  توسط لیلا  | 

روز ِ متولّد شدنم نـَگـِـریستم و آرام بودم تا به جبرانش هر سال سیل‌آسا بــِگـِـریَم و ناآرامی هدیه بگیرم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 18:53  توسط لیلا  | 

دستمال ِ اشک آلودم را پاره پاره ریز کردم و در هوا پروازشان دادم روی سرم, و در دل به خود گفتم: «تولّدِ بارانی‌ات مبارک ای بانویِ بهار»

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 18:45  توسط لیلا  | 

دستِ چپِ خط‌خطی‌ام
هدیه‌ی میلادِ من است؛
سپاس از تو ای خدا
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 18:40  توسط لیلا  | 

تو نیستی و من حالِ زندگی کردن را ندارم
بدونِ ‌تو حتی حسِّ نفس کشیدن هم نیست
در این روزهای بی‌تو بودن عجیـب بی‌حوصله‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 4:6  توسط لیلا  | 

ای مسافر ِ آشنای آنسوی مرز ِ این کشور ِ غریب
پشتِ سرت یک اقیانوس اشک ریخته‌ام
تا زودتر به آغوش ِ سردم بازگردی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 3:24  توسط لیلا  | 

تو در سفر با دل ِ تنگ ز دوری شکوه می‌کنی و من ز رفتن ِ تو زار زار گریه می‌کنم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 3:23  توسط لیلا  | 

تو که نباشی,
من, چطور می‌توانم سر روی بالشت بگذارم, در تاریکی هولناک شب, تنها... ؟
من, چگونه در اتاقی نفس بکشم که عطر ِ تنت در هوایش جاری نیست... ؟
من, ناآرامم, هنگامی که صدای نفس‌های آرام و عمیقت را, دم ِ گوشم, نمی‌شنوم؛ مثل ِ هر شب...

سفرت بخیر, مردِ من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 4:54  توسط لیلا  |